تجزیهش خوبه...
سینماتوگراف:میشود خیلی عناصر فیلمی شبیه «به همین سادگی» را حسن دانست، میشود همانها را هم ضعف تلقی کرد. از این دست است روایت دقیق روزمرهگی که میتواند صحهای بر دقت در متن باشد و میتواند بیقصهگیاش بهانه شود و علیه فیلم به کار رود، یا ریتم کند این روز بهخصوص، که هم خستهکنندهگیاش میتواند حربهی فیلمساز برای درک روحیات زن باشد و هم میتواند ناتوانی در نگهداشتن تماشاگر ارزیابی شود. منتها سوال کلیدیتری این وسط وجود دارد که هنوز برایش دنبال جواب میگردم. «بههمین سادگی» به لحاظ تکنیک و اجرا فیلم کمنقص و اصلا در خیلی جاها فیلم بینقصیست. این همان ویژگیای بود که در فیلم قبلی میرکریمی هم وجود داشت، اما اگر در «خیلی دور خیلی نزدیک» پایان بد فیلم تکلیف را روشن میکرد و منتقد-تماشاگر میدانست چرا فیلم اثر کاملی نیست، اینجا چنین نقطهی روشنی وجود ندارد. یکجاهایی هست که از خساست فیلمنامهنویس در دادن اطلاعات لذت میبری و کشفهایی که از پسزمینهی قصه میکنی به هیجانت میآورد، وقتهایی هست که بازیهای عمدتا درخشان فیلم –هنگامه قاضیانی که خودش داستان مستقلی دارد- سر شوقت میآورد و زمانهایی هم وجود دارد که اجرا فراتر از ظرفیتهای سینمای ایران است، اما پشت همهی اینها وقتی از نیمههای راه، چنددقیقه یکبار نگاهت روی ساعت میلغزد، آنوقت باید دنبال اتفاق گشت و دلیل. انگار که این همه دقت، باز چیزی کم دارد تا روزمرهگی صرف را بتوان تبدیل به تصویر کرد. حالا همهی آن ویژگیها کارکرد عکس مییابند. پیش از همه، همان ماجرای خساست متن، که دیگر از جایی به بعد عصبی میکند و این سوال را بهوجود میآورد که چرا بیشتر از این نباید دانست؟ که حالا اگر بدانیم در آن صفحه خاص چه نوشته که زن را از تصمیمش بازمیگرداند، مگر چه میشود؟ که حالا اگر بفهمیم مردی که دنبال زن آمده برادرش است یا فامیلش، خب چه میشود؟ که حالا اگر کمی، فقط کمی، بیشتر از مرد قصه هم بدانیم مگر چه اتفاقی میافتد؟
اینها را میشود به دیگر حسنهایی که آن ابتدا برشمردم هم تعمیم داد. فعلا فقط این را میدانم که یکجای کار میلنگد. اگر نه مگر تماشاگر دوست ندارد یک فیلم خوب را تا آخرش تماشا کند؟ پس این وسط، چشمی که ناخودآگاه به ساعت نگاه میکند چه میشود؟